|
سکوت، مادر فریادهاست!
|
بی تو هر شب غمتو به خلوت خودم می بردم
خبری از تو نبود و لحظه ها رو می شمردم
آری
به تمام
سی سال...
سینه ام از فوران کلمات جایی در وجودم ندارد
آن وقت تا می خواهم اندکی بنویسم
تنها سکوت است که دست های مرا به آرامش فرا می خواند
..............
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
آری
به تمام
سی سال........
چگونه است که دلی داده ام به تو و بازش نمی ستانی به من
به کدامین گناه این چنین به تیغ دوست داشتنم می کشی؟!
این حس تنگ خواستن تو چگونه مرا در خود فرو برد
گویی که سالها در پی ات بودم
و حال می دانی چیست؟!
خجلت زده از گفتن جمله عاشقانه
نمی دانم به کدامین سخن تو را رام خود کنم
تا مگر کمتر بشکنی مرا
منی که با چنان غروری
چنین سرسپرده تو می نویسم
منی که عشق را نمی شناسم
آخر چگونه شد مرا که چنین بی تاب
شب ها عنان از کف چشم هایم ربوده می شود
و زار می زنم
که گویی جانم بریده می شود از هستی؟!
و چگونه بر قلب سخت تو چیره شوم
تا شاید کمتر بشکنی تن نازک مرا؟!
پس چگونه آخر می شود عشق را نوشت؟!
چطور قلب لطیفت این چنین سخت و پر شدت بر من می تازد
و چشمهای چون شب سیاهت
مرا یکسر سیه فام و بد رنگ می نماید؟!
کاش نگاهم کنی
کاش سیاه سیاهم کنی
که خود تیره تر از آنم که سیاهی چشمانت مرا تیره سازد!
کاش تیغی از آن مژگان تر خود به سوی سینه پر ملال من روانه کنی
تا شاید از شرحه شرحه گشتن جسم
التیام یابم!
کاش بازگردی و بار سنگین وجود مرا
بر دوش محکم و استوارت، یارا باشی!
کاش بر دل زخمین من رحمی آوری!
کاش بازگردی تا روح سخت شکنجه دیده من
اندکی از درگاه طغیان ضجرها
بیرون به در آید!
کاش باور می کردی مرا
تنها اندکی
اندکی باورت می شد
که می خواهم آرامت کنم نه خروشان!
می خواهم شادت کنم نه اندوهوار!
می خواهم نوازشت کنم، نه زخمی!
آه از من که آن چنان تند و خشن و سرد می نمودم
که حتی بر روح سخت اندوه کشیده تو
مرهمی باشم!
کاش چشمان پر نومید تو
درگاه امیدی را که من دستهایم را به سویش نشانه رفته بودم می دید!
کاش قلب پر تپش تو بار دیگر عاشق می شد
تا مرا نیز جرعه ای از جام عشق نوشیده روانه قبرم کنی!
کاش سکوت مبهم تو که مرا می کشت
که مرا در عذابی شگفت فرو می برد
که مرا جرعه جرعه نوش جان می کرد
روزی می شکست
و من همه غم های تو را می شناختم!
آن وقت چه زندگی شیرین می شد
من سرکشانه در مدد دستهای لرزان
و قلب اندوهناکت بر می آمدم
تا شاید
تنها
لحظه ای
تو بخندی!
بخند بهترینم
که درهای امید ایزدی گشوده است
بر قلب اندوه ناک و پاکت
که معصومیت از دست رفته مرا بازشناخت
و به خود نهیب ویرانی زد!
و تو رفتی
و دیگر نیامدی
و من ماندم
و قصه های دردناک بودنم را نگاشتم!
این بود بغض تلخ امشب من
و برای امشب کافی است
که صدای ناله ستارگان آزارم می دهد!
من نگاهام دیگه دنبال تو نیست
دلمو پس می گیرم مال تو نیست
دیگه هرگز ننویس قصه برام
برو من عشق دروغی نمی خوام
چون نه لوس، و نه خسته و نه داغان
نمی خواهی
منی که از شدت غم، هزار ناز دارم
منی که از شدت ضعف و درماندگی
خسته در گوشه کتابهایم می نشینم
تا شاید، ورق بزند کسی مرا
منی که از رنج بسیارم داغان داغانم
نه
تو هرگز مرا نمی خواهی
این سایه خمیده از من
روی کی بورد خوابیده و محو در حروف
تا شاید کلامی شیرین به لب آرد!!
تو نمی خواهی
حق داری
حق دارند
که مرا نه بخواهی نه بدانی
من هرزه گردی شب رو ام
آری به تو اعتماد نکردم چون وحشت زده ام از این دوران
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود
آه از روح سرگردان من که در پی عطر تو سالها
و سالها
از این خانه، به آن خانه
از این کوی به آن کوی
می دود
هرچه زخمش می زنم
هرچه این سرگردان ولگرد را به باد کتک می گیرم
گویا که مرا کمتر در می یابد
و بیش از پیش به تکاپوی تو می افتد
چرا صدایم کردی؟
آن هم زمانی که نه عشق می خواستم
نه دوست داشتن
در زمان کشتن روح بودم
چرا صدایم کردی؟!
اینک در انزوای بودن
تو را می خواهم
و جز تو هیچ کس
و نه هیچ کس...
از مسافر به مقصد خدا
بی تو چون شب های دیگر، امشب آرامی ندارم
در سکوت کوچه تو ، نیمه شب ره می سپارم
آن زمان این کوچه هر شب، کوچه میعاد ما بود
بر لب ما تا سحر گه، قصه فردای ما بود
این زمان افکنده بر ما سایه دیوار جدایی
ای خدا آخر کجا رفت روزگار آشنایی
ای کویر سینه من، بوته های آتشم کو
در شب سرد جدایی شعله های سرکشت کوتنهایی
تنهایی
من نمی دانم، که چرا می نالند
از پی تنهایی
من که سالها تنها بوده ام
من که چشم هایم رنگ آدم را ندید
پس چرا
پس چرا خوابم گرفت؟
خواب و رویای تو بود
خواب یک عشق سیاه
با لب ترسان و چشمانی کبود
من که گفتم
من نمی خواهم
در غم شبهای من
طبل پاهای تو را
ضربه های پر تپش، خواننده، چشمان تو را
من نمی خواهم
برو
اندکی آسوده کن، بغض گره کرده بر گریبان مرا
من نمی خواهم
برو
من به حوا گفته ام
این تپش ها
این نوای پر هیاهوی نگاه
پرفریب و کذب و سخریست
گفته ام
حوای عزیز
سیب را توی کیفت بچپان
از برای اینکه
در این بهشت
بر گناه آدم پیدا نمی کنی...